X
تبلیغات
๑㋡๑ هر چی که بخوای ๑㋡๑ - اگر چه اجبار بود6


๑㋡๑ هر چی که بخوای ๑㋡๑

آروین پوزخندی زد و رو به گیسو گفت: کاش میدونستم چرا انقدر سنگِ راویس و به سینه میزنی! یادته وقتی مریم و برای بار اول دیدی چقدر ازش
خوشت اومد و کلی قربون صدقش رفتی؟ راه به راه به هردومون میگفتی که خیلی بهم میایم..
گیسو سرخ شد و حرفی نزد..اوووه چقدر جو بدی بود..هوای هال داشت خفم میکرد با عذرخواهی کوچیکی به سمت آشپزخونه رفتم..
دستام میلرزید..مشتی آب به صورتم زدم تا یه کم آروم شم..
گیسو نزدیکم شد با لبخند نگام کرد و گفت: از حرفاش ناراحت نشو راویس! عادت نکرده به این زندگی..بزار مریم ازدواج کنه، همه چیز تغییر میکنه!
_ مریم کیه؟
گیسو آهی کشید و گفت: قرار بود بشه عروس کوچیکه ی خونواده ی مهرزاد! همسرِ آروین! با هم تازه نامزد کرده بودن..حتی حلقه هم بینشون
رد و بدل شده بود..
دلم گرفت..من چه غلطی کرده بودم؟!! زندگیمو روی یه زندگیه دیگه بنا کرده بودم؟؟! واااااای...
_ یه چیزی میگم بین خودمون بمونه ها! مریم از اولشم عاشق و سینه چاکِ آروین نبود..اوایل شاید خیلی خودشو خوشحال و عاشق نشون میداد
اما چند روز بعد از نامزدیشون همه متوجه تغییر اخلاق مریم شده بودن..دیگه زیاد با آروین بیرون نمیرفت و هر دفعه به یه بهونه ای از بیرون رفتن با
آروین شونه خالی میکرد..پسر عموش از آمریکا برگشته بود و مریمم که هلاک پسرعموش بود بخاطر همین قید آروین و زده بود..مثل اینکه مریم و
آریا پسر عموش خیلی وقت پیش، خیلی همدیگه رو دوس داشتن اما میزنه و آریا بورسیه ی تحصیلی میگیره و میره امریکا..مریمم که دیگه از آریا
دلسرد میشه دل به آروین میبنده..حتی آروینم میدونست که مریم عاشق آریاس! حتی روز قبل از اتفاقی که برای تو و آروین افتاد، مریم و آروین
حسابی دعواشون شد و مریم با قهر از خونه ی عمو بهروز رفت..
_ یعنی مریم، پسرعموشو دوس داره؟
_ آره! شک نکن..آروینم میدونه..
_ مریم با شماها نسبت فامیلی داره؟
_ آره..از فامیلای دوره بابای من و عمو بهروز بابای آروینه! از رادین شنیدم که مریم به خواستگاریه آریا جواب مثبت داده..مریم فقط منتظر یه بهونه
بود تا قید آروین و بزنه و بره با آریا..که ازدواج تو با آروین، این بهونه رو بهش داد!
_ آروین میدونه مریم به آریا جواب مثبت داده؟
_ وای نه! تا همونجاشم که فهمید مریم از جریان ازدواجش خبر داره خیلی قاطی کرد! دیشب با رادین حرف میزد کلی داد و هوار راه انداخت..
اون مریم و خیلی دوس داره، من نگرانشم که اگه بفهمه داره میشه زنِ آریا چیکار میکنه..
_ خدا بخیر کنه! راستش گیسو..فکر میکنم همه ی این اتفاقا افتاده تا من و آروین با هم ازدواج کنیم..
_ منم باهات موافقم..به نظر من که آروین و مریم اصلاً اخلاقاشون با هم جور نبود..مریم دختر تنوع طلبه و به درد آروین نمیخورد..درسته که
خوشگله و خیلیم اندام خوبی داره اما مریم، حرف زدن و خندیدن و لاس زدن با مردا براش مهم نبود حتی چند بارم سر همین قضیه با آروین شدید
دعواش شد..آروین پسر غیرتی و با تعصبیه..البته نه اونقدی که بگن شکاک و بد دل! اما مریم اصلاً به اینجور چیزا پایبند نیس.همیشه بحثشون بود
حرفی نزدم..نگام رو قابلمه ی رنگارنگ رو گاز ثابت موند..
گیسو به سمت قابلمه ای رفت و درشو باز کرد و از ته دلش بو کشید و گفت: ببین چی کرده ! اووووومم خیلی بوش عالیه!
لبخندی زدم و گفتم: مونده بودم چی درست کنم که خوشتون بیاد..این شد که چند جور غذا درست کردم..
_ دستت درد نکنه! افتادی تو زحمت..
_ نه بابا این چه حرفیه! کاری نکردم..
میز و به کمک گیسو، با زیبایی چیدم..از چند تا شمع پایه بلند و مشکی و قرمز و پوشالای لیزری برای تزیین استفاده کردم..
4 مدل غذا درست کرده بودم..همه چیز و رو میز چیدیم..
رادین و آروینم سررسیدن..هر چند رادین به روی خودش نیاورد اما لبخند محوی رو لباش دیدم و لذت بردم..معلوم بود از دیدن غذاها و تزیین میز،
خیلی خوشش اومده..اما من کلاً باید یه تحسین خشک و خالی و از این دو تا برادر به گور ببرم..!!
آروین خیلی سرد و بی احساس صندلی ای رو جلو کشید و نشست..لبخند رو لبام ماسید..چقدر بی احساس بود!!
نفسمو با حرص بیرون دادم..روبروی گیسو و کنار آروین نشستم..
گیسو با خنده گفت: ببینین جاری کوچیکه چیکار کرده! مطمئنم که دست پختت از منم بهتره!
گفتم: تو که هنوز نخوردی!
گیسو قاشقی برنج و مرغ تو دهنش گذاشت و گفت: نگفتم بینظیره!
گیسو که خیلی خوشش اومده بود کلی تعریف و تمجید میکرد..از این همه بچه بازیش خندم گرفته بود..آروین سرش پایین بود و داشت با میگوی
توی بشقابش ور میرفت..رادینم با لذت غذا میخورد و مزه مزه میکرد..از اینکه خوشش اومده بود خوشحال شدم..

***

سینی چای و رو میز گذاشتم..گیسو فنجان چایی برداشت..رادین گفت: راستی آروین! عمه ملوک داره میاد ایران!
آروین با چشایی گرد شده به رادین زا زد و گفت: چی.؟!! عمه ملوک داره میاد؟
گیسو گفت: آره..گفته چون واسه عروسیه آروین نیومدم میام تا عروس کوچیکه ی بهروز و ببینم..میخواد یه چند ماهی بمونه!
آروین اخمی کرد و گفت: میره خونه ی بابا دیگه؟
رادین گفت: والا اونجوری که مامان گفت، بیشتر قصدش برای اومدن دیدن تو و زنت بوده! مثل اینکه به مامانم گفته که میاد یه چندماهی خونه ی
شما!
آروین گفت: چند ماه؟!! مگه قراره چقدر ایران بمونه؟
گیسو گفت: خب..قراره پاشو اینجا عمل کنه! انگار خیلی دردش اذیتش میکنه..
آروین با حرص جرعه ای از چاییشو خورد و گفت: والا من نمیدونم این عمه خانوم چرا میاد پاشو ایران عمل کنه؟ همه ایرانیا برای عمل پا میشن
میرن امریکا اونوقت عمه میخواد بیا ایران؟!
رادین گفت:عمه رو که میشناسی عمراً بزاره اونا پاشو عمل کنن..عملشم زیاد حساس نیس که نشه اینجا عمل کرد!
گیسو شیرینی ای برداشت و خورد و گفت: مسئله ی مهم اینه که عمه ملوک از جریان ازدواج شما اصلاً خبر نداره و عمو بهروزم دوس نداره عمه
چیزی بفهمه! باید همه چیز سِکرت بمونه!
آروین با کلافگی گفت: ای بابا..عمه خانوم که قصد داره چند روز بیاد اینجا بمونه! اونوقت من چطور نزارم بفهمه؟ خب خل که نیس میفهمه..
رادین گفت: کافیه جلوش نقش بازی کنین..فقط چند روز تا نفهمه چه خبره..بعدشم که برمیگرده آمریکا..
آروین گفت: عمه باهوش تر از این حرفاس..من مطمئنم آخرش میفهمه قضیه چیه..شما که بهتر از من میشناسینش،میدونین که رو رابطه ی زن و
شوهر چقدر زوم میکنه..اووووف...خدا به دادم برسه!
رادین دستشو رو شونه ی آروین گذاشت و با مهربونی گفت: نگران نباش! حالا هفته ی دیگه میاد ایران!
***
_ الو؟ مونا، بابا چرا انقدر فحش میدی؟
_ هر چی فحشت بدم کمته! آروین میگفت مریضی و بخاطر همین مارو پیچوندی و نیومدی! اما من که گوشام مخملی نیس! تو چطوری یه شبه
مریض شدی؟
از اینکه آروین راحت این دروغ و به مونا و بقیه گفته بود لجم گرفت..اما خب یه خوبیم داشت و این بود که دیگه مجبور نبودم به گیردادنای مونا جواب
بدم..نفس عمیقی کشیدم و گفتم: باور کن مریض بودم..وگرنه مگه مرض دارم که نیام؟ من عاشق کوه رفتن با اکیپمونم!
_ مرض که داری! اما اینبار رو ندیده میگیرم..اما راوییییییییس!
_ مرض! چته؟ گوشمو کر کردی..
_ کل اکیپ عاشق کمالات و جذابیت شوووورت شدن! وای اون ملیحه ی زاقارت و ندیدی اگه بدونی چقدر حرص خورد..باورش نمیشد تو بهتر از
دوست پسرشو تور زده باشی! داشت چشاش از حسودی میفتاد جلوی پاش! سامی و کوروش و شهریارم که مجذوب شخصیتِ آروین شده بودن
کیانام همش میگفت خوش به حال راویس، عجب تیکه ای و جور کرده! من که جای تو داشتم ذوق مرگ میشدم..همه دورش جمع شده بودن...
خیلی با بچه ها جور شده بود و کلی خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم..جات خیلی خالی بود! اما خدا وکیلی عجب شوووری گیرت افتاده
راویس! خوش به حالت! هم خوش تیپه هم جذاب!
حتی لبخند کمرنگی هم رو لبام ننشست..مطمئن بودم که آروین مال من نیس..پس چرا الکی مثل مُنگولا، ذوق کنم؟!
پس اون روز، آروین حسابی بهش خوش گذشته..منِ خر رو بگو ،فکر میکردم غریبی کرده و اگه من بودم راحت تر بود!! هه...بازم دچار توهم شدم!
داشتم از حرصم، ناخنامو میجوییدم که صدای مونا منو از افکار پریشونم بیرون کرد:
هفته ی دیگه عروسیه کیانا و کوروشه!
_ به این سرعت؟
_ همچین سریعم نبودا..! 2 ساله نامزدن! مامان و بابای کیانا دیگه صداشون دراومده بود..حتی بابای کیانام یه دعوای حسابی با کوروش راه
انداخت که دختر من که مسخره ی تو نیس 2 ساله به پات نشسته..تا حالاشم کلی خواستگار خوب داشته یا تو همین چند روز دستشو میگیری
و میبریش خونت یا دیگه اسمشو نمیاری! کوروشم که دید هوا پَسه! مراسم و انداخت جلو..
_ آره خب..تا همین الانشم که بابای کیانا، طلاق دخترشو از کوروش نگرفت کلی باید خدا رو شکر کرد..میدونی که خونواده ی کیانا چقدر رو این
چیزا حساسن!
_ آره! به احتمال زیاد..جمعه شب عروسیشونه! حالا برات کارت میارن!
_ شاید نشه بیایم..
_ واسه چی؟ اگه نیای کیانا میکشتت..میدونی که چقدر اکیپمون بدون تو مزخرفه!
_ خودمم دوس دارم بیام.اما قراره عمه ی آروین از امریکا بیاد، قراره بریم ملاقاتش..!
_ قرار نیس که فرودگاه بمیری! دو دیقه میری استقبال و میای دیگه!
_ حالا ببینم چی میشه! سالن گرفتن؟
_ نه بابا ، باغ کوروش گرفتن..
_ مگه کوروش باغ داره؟
_ وا..یادت نیس مگه؟ پرادوشو فروخت باغ خرید..
_ آها چرا یادمه..به به پس حسابی شب خاطره انگیزی میشه!
_ اوووه چه جورم! من که دارم خودمو میکشم برای عروسیشون! دنبال یه لباس خوبم! از دیروز تو پاساژا علافم..هیچی چشممو نمیگیره..
_ تو که اون همه لباس داری!!
_ وای نه..میخوام پوز ملیحه رو بمالم به خاک! دنبال یه پیرهنه مامان و نانازم!
از تنفر مونا به ملبحه خیلی خوب خبر داشتم..ملیحه خیلی لوس و افاده ای بود همین اخلاقشم مونا رو عصبی میکرد و باعث میشد طعنه و کنایه
بارش کنه! همیشه سوژه ی خنده های ما، ملیحه و مونا بودن..با شهریار و کیانا خیلی مسخرشون میکردیم! عین بچه های 3 ساله دعوا میکردن.
تماس تلفنیم با مونا تموم شد..خیلی دوس داشتم تو عروسیه کیانا باشم..هر چی بود، دوستم بود و خیلی باهاش راحت بودم..
دوس داشتم ببینم تو لباس عروس، چه شکلی میشه! کیانا از کوروش خیلی خوشگل تر بود..کوروشم چهره ش خوب بود اما خب یه سر و گردن از
کیانا کوتاه تر بود و من اگه جای کیانا بودم، شب عروسی عمراً کفش پاشنه بلند میپوشیدم..! والا...واااای چطوری با اخلاق خوب و گرم آروین، برم
عروسی؟! از الان تا جمعه شب، عزا گرفته بودم! چشمم به قاب عکس اون دختره، رو دیوارا افتاد..پوفی کشیدم و بلند شدم!

***

***

بالاخره روزی که قرار بود عمه ملوک از امریکا بیاد رسید..کارت عروسیه کیانا و کوروشم به دستم رسید..دو روز دیگه تو باغ کوروش مراسمشون بود
محو آماده شدن بودم که صدای غرغرای آروین و شنیدم: داری دو ساعته چیکار میکنی؟ عروسی که نمیریم..دیر شد بابا!
کلاً ناف این آروین و با غرغرکردن بریده بودن! دوس داشتم، پیش چشمای عمه ملوک خوشگل جلوه بدم..هر چند خوشگل بودم!!
خودمو کشته بودم..رژ لب قرمز آتیشی رنگی به لبام مالیدم..آرایشم تقریباً غلیظ بود..هر چند خودم زیاد این مدل آرایش و دوس نداشتم اما خب
بعضی وقتا لازم بود!!
از اتاقم بیرون اومدم..متوجه نگاهای سنگینِ آروین رو خودم شدم! نگاش کردم..خیره و با تعجب زل زده بود بهم! یه لحظه حس کردم جذب زیباییام
شده و داشتم تو ابرا سیر میکردم که یه اخم غلیظی کرد و با حرص گفت: این چه سر و وضعیه واسه خودت درست کردی؟ عروسی که نمیریم!
برو زود نقاشی ای که رو صورتت پیاده کردی و پاک کن و بیا که دیر شد!
لجم گرفت..خواستم اعتراض کنم که گوشی آروین زنگ خورد و آروین پشتشو کرد بهم و سرگرم حرف زدن شد!
با لج به اتاقم برگشتم..حرصم گرفته بود از اینکه مرتب تو کارام دخالت میکرد و نمیذاشت من دخالتی تو کاراش کنم!! کیف دستیمو با حرص پرت
کردم رو تخت..دوس نداشتم به دستوراش که معلوم بود فقط بخاطر آزار دادنمه، گوش بدم!
بعد از 5 دیقه، آروین وارد اتاقم شد..وقتی منو با همون آرایش، دید عصبی شد و گفت:
تو چرا حاضر نیستی هنوز؟ مگه نگفتم آرایشتو پاک کن!..دیر شده میفهمی اینو؟ همه تو راه فرودگان!
رومو ازش برگردوندم و با لحنی که بغض و ناراحتی و لجبازی توش موج میزد گفتم:
من نمیام! یا همینجوری میزاری بیام..یا اصلاً نمیام!
آروین عصبی شد..رگ گردن و پیشونیش متورم شده بود صداشو برد بالا و گفت:
حرفِ آخرته دیگه؟ نمیای دیگه نه؟ ببین راویس، اصلاً حوصله ی ادا اطفارا و مسخره بازیاتو ندارما..فقط دو دیقه بهت وقت میدم..یا پامیشی اون
آرایش مسخره و عین دلقکتو کمرنگ میکنی! یا من میرم و تو میمونی همینجا!
دوباره صدای موبایلش بلند شد..
آروین جواب داد: الو؟ سلام مامان..جونم؟..میشه راویس نیاد؟ یه کمی کسالت داره..واسه چی؟..اوکی..تا نیم ساعت دیگه اونجاییم..
آروین موبایلشو قطع کرد و تو جیب کتش گذاشت..منم که حسابی لج کرده بودم با گستاخی زل زدم تو چشاش و از جام تکون نخوردم!
آروینم که دید نه خیر! من قصد ندارم آرایشمو پاک کنم..چند تا نفس عصبی کشید و به سمت میز توالتم رفت..مشتی دستمال کاغذی از تو
جعبش درآورد و اومد سمت من! نمیدونستم میخواد چیکار کنه! دستشو زیر گونم گذاشت و سرمو بالا آورد و مقابل پام زانو زد..
صورتمو مقابل، صورتش گرفت و دستمالا رو به شیر پاک کنی که کنارم رو پاتختی بود آغشته کرد..چشام تو چشای خوشرنگش ثابت شد..
با دقت و به ارومی، دستمال و رو صورتم میکشید..از خنکی شیرپاک کن و حسش رو پوست صورتم یه حال خوبی بهم دست میداد..
آروین بدون اینکه تو چشام نگاه کنه، محو پاک کردن رژ لب قرمز رنگم بود..نفسای داغ و کش دارش به صورتم میخورد و حالمو عوض میکرد..
از برخورد دستای سردش با پوست صورتم، خیلی ذوق کرده بودم..فاصلش تا لبم، دو انگشت بیشتر نبود..من آروین و دوس داشتم و از این همه
نزدیکی و حتی لمس صورتم توسطش، دلگیر نبودم که هیچ، خیلیم خوشحال بودم!خدا خدا میکردم که کارش زیاد طول بکشه و من بتونم بیشتر
بهش زل بزنم..چشمم به جای بخیه ی ریز و کوچولویی که روی پیشونیش بود، افتاد..انقدر ریز و محو بود که فقط از نزدیک میشد دیدش!
جای جای صورتشو با دقت نگاه کردم..دلم براش ضعف میرفت..با زیرکی، صورتمو یه کم نزدیکتر کردم..انگار متوجه شد چون لحظه ای نگام کرد..
لبخند مرموزی بهش کردم..وقتی هدفمو فهمید اخم غلیظی کرد و دست از کارش برداشت ..بلند شد و دستمالا رو تو سطل اشغال انداخت و با لحن سردی گفت: تو ماشین منتظرتم! اگه یه دیقه دیر بیای میام بالا و به روش خودم میارمت پایین!
لحنش بازم آمرانه و پر از خشونت بود و این منو خیلی عصبی میکرد..آروین رفت! یه نگاه به خودم تو آینه انداختم..بد نشده بودم! اتفاقاً اینجور
آرایشای ملایم و محو خیلی بهم میومد و صورتمو خیلی مظلوم میکرد..نیشم وا شد..از اینکه تا چند لحظه پیش آروین اونقدر بهم نزدیک بود قند تو
دلم آب شد..فوری کیفمو برداشتم و درارو قفل کردم و از در حیاط خارج شدم..
آروین سوار مزدا3 عروسکش شده بود و عینک دودی مارک دارشم زده بود به چشاش! آدم انرژی میگرفت وقتی همقدمش انقدر خوشگل و خوش
تیپ بود..اما بازم یه غم عجیب تو دلم حس شد..اون مگه مال من بود؟!!! اخمام در هم رفت و بدون حرف، سوار شدم..بوی عطر ورساچه ی گرون

قیمتش فضا رو پر کرده بود..بوی عطرشو با نفسای بلندم تو ریه هام بردم..حس خوبی بهم میداد..

صدای پر جذبه و بَمش به گوشم خورد:
خوب گوش کن ببین چی میگم راویس! عمه ملوک، تنها خواهر بابامه و فکر میکنه که ما دو تا عین دو تا کفتر عاشق رفتیم زیر یه سقف! اصلنم از
اجباری بودن این ازدواج و مسائل بعدش، چیزی نمیدونه! اون فکر میکنه من و تو عاشق سینه چاک همیم و تو عشق غرقیم!
پوزخند گوشه ی لبش، رو اعصابم بود..تا کی میخواست مستقیم و غیر مستقیم بگه که بین ما هیچ عشق و محبتی وجود نداره؟!!
_ هیچ کس از خونوادم دوس نداره که عمه چیزی بفهمه! حالا به دلایلی که اصلاً به تو مربوط نیس! پس ما باید جلوی عمه خیلی خودمونو عاشق
و شیدا نشون بدیم..هر چند این جور برخوردا برای من تا حد مرگ، عذاب آور و سخته! اما خب مثل اینکه چاره ای نیس..از اولشم اجبار بوده و
حالام هس و منم دیگه کم کم دارم با اجبار عادت میکنم..یاد گرفتم همه چیز و بهم تحمیل کنن..اولشم ازدواج با تو، و بعدشم این جور عاشقونه
رفتار کردنا..اوووف..بگذریم..فقط یادت باشه که اگه حرفی، بحثی، پیش اومد فقط تو خلوت به هم میگیم..جلوی عمه، فقط عشق! هر چند عشقی
بین ما نیس..اما حس میکنیم هس..حواستو خوب باید جمع کنی..حتی قراره چند روزیم عمه بیاد خونه ی من! نباید بزاریم چیزی بفهمه! تو نقشتو
خوب بازی کن منم یه جورایی بهت کمتر گیر میدم و اینطوری جبران میکنم! چطوره؟ موافقی؟
مگه میتونستم مخالفتم کنم؟!! اصلاً از این نقش بازی کردنا خوشم نمیومد..تا کی باید برای این و اون فیلم بازی کنیم..یه چیزی که خیلی آزارم
میداد این بود که آروین گفت عمه ملوک قراره چند روز بیاد خونه ی من!! خونه ی من؟!!! مگه،" ما "نشده بودیم!! چرا همش خودشو از من جدا
میدونست..سکوت کردم و آروینم که انگار برگ برنده همیشه دستش بود لبخند مرموزی زد و ماشین و راه انداخت...
به فرودگاه رسیدیم..دسته گل بزرگی پر از گلای ارکیده ی بنفش و رز، دست گیسو بود...همه بودن..از همه خوشحال تر پدر جون بود..
از گیسو شنیده بودم که چقدر تنها خواهرشو دوس داره! رادین بازم جفتشو پیدا کرده بود و یه ریز داشت با آروین فک میزد! نمیدونم این دو تا چرا
حرفاشون تمومی نداشت! چی میگفتن به هم! شایدم غیبت میکردن!! والا...
بعد از حدود یه ربع، پدر جون، عمه ملوک و از دور دید و گفت: بچه ها..عمه اومد..
با اشاره ی چشماشون، نگام رو پیرزنی تقریباً 70 ساله ثابت موند..پیرزن که چه عرض کنم! بیشتر شبیه خانوم مسن بود..البته با توجه به حرفای
گیسو که بهم گفته بود 70 سالشه بهش گفتم پیرزن..وگرنه خیلی سرحال میزد..من خودم عمه ملوک و پیرزنی قوز کرده و پر از چین و چروک
فرض میکردم و دیدنش با این تیپ با کلاس و چهره ی تر گل ورگل، باعث شد چشام گرد شه!اصلاً چنین قیافه و تیپی تو ذهنم نمی گنجید..
عمه ملوک با لبخندی ملیح و مهربون نزدیکمون شد..دو تا چمدون بزرگ توسی دستش بود..رادین فوری به کمک عمه خانوم رفت..
همه با خوشرویی و خوشحالی از عمه استقبال کردن..نوبت به من رسید نمیدونستم باید چیکار کنم.خوشبختانه گیسو به دادم رسید و با لبخندی
رو به عمه کرد و گفت: اینم از راویس جون! عروس ته تغاریه ی خونواده ی مهرزاد!
انگار حالا داشت چه شخص مهمی و معرفی میکرد..حالا خوبه همه میدونستن کیَم و چیَم؟!!
عمه ملوک عینک فرم مشکی و دایره شکلشو جابه جا کرد و با لبخند مهربونی که رو لباش بود گفت: پس راویس تویی؟
لبخند کمرنگی زدم و سرمو تکون دادم..عمه ملوک بغلم کرد..تعجب کردم..
_ خیلی خوشحالم که میبینمت عزیزم! باید به سلیقه ی آروین تبریک بگم! متأسفم که نتونستم برای عروسیتون بیام ایران!
آخه یکی نیس بگه جای تو اصلاً تو اون جشن تنش زا، خالی نبود که حالام بخاطر حضور نداشتنت احساس شرمندگی میکنی!! اما خب همینکه
از دیدنم خوشحال بود و کلی طعنه کنایه بارم نکرد باید کلی قربون صدقشم برم..
لبخند کمرنگی زدم و خودمو از تو بغلش بیرون کشیدم و گفتم: دوس داشتم زودتر باهاتون آشنا میشدم عمه جون! به ایران خوش اومدین..
یعنی از من دو رو تز بازم خودم! البته برای حفظ جایگاهم تو قلب عمه خیلی خیلی این حرفا لازم بود..
عمه که از پاچه خواری و چرب زبونیه من معلوم بود خیلی خوشش اومده لبخند پهنی زد و بوسه ای رو پیشونیم کاشت! بعدم رو کرد به سمت
آروین و گفت: پدر سوخته! این لعبت و از کجا پیدا کردی؟
آروین لبخند محوی زد جلو اومد و بازومو گرفت و با لحن مهربونی گفت: راویس عشق منه! یه تار موشو به دنیا نمیدم!
همه از حرفای آروین شوکه شده بودن..اما آروین خیلی خونسرد حرف میزد..کاش راست بود! کاش واقعاً عشقش بودم! تا کِی باید فقط حسرت
میخوردم؟!! با اینکه همه ی حرفاش دروغ محض و فقط برای حفظ ظاهر بود، اما ته دلم یه جوری شد و لبخند بی اراده رو لبم نشست..البته
لبخندم از دید تیز آروین پنهون نموند چون با یه پوزخند گوشه لبش بهم نگاه کرد..
عمه گفت: ببینم شماها همینجوری میخواین از من استقبال کنین؟ منه پیرزن و سر پا نگه داشتین خجالتم نمی کشین!
همه از لحن شوخ و با نمک عمه خندیدیم..پدر جون گفت: خواهر انقدر از دیدنت خوشحال شدیم که یادمون رفت..! بچه ها بریم دیگه!
همه از فرودگاه بیرون اومدیم.سوار ماشین آروین شدم..آروین پشت فرمون نشست..
آروین نگاهی بهم انداخت و با لحن نیش دارش گفت: یادته که گفتم به حرفا و کارام زیاد دل نبند.همه ی این کارام فقط نمایشیه! مجبورم جلوی
عمه خودمو عاشق و شیفته نشون بدم! تو زیاد جدی نگیر!
پسره ی پررو!! چی فکر کرده بود پیش خودش! که من از خدامه اون اراجیف و بهم بگه! هر چند بدمم نمیومد اما دیگه نه تا این حدی که آروین
بخواد بخاطرش تحقیرم کنه! من عاشق چیه اروین باید بشم؟ به جز چهره و جذابیت صورت و تیپش؟! عاشق کمالات و اخلاق بکرش>؟!!
عاشق کمالات نداشتش؟!! خیلی حرصم گرفت..با خشم از روی صندلی کمک راننده بلند شدم و صندلی عقب ماشین نشستم..
چهره ی آروین و از تو اینه میدیدم موذیانه لبخند میزد..منم محلش نذاشتم و سعی کردم به خودم مسلط باشم تا اونم نتونه بخاطر زجر کشیدنم لذت ببره! از اینکه حرصمو دربیاره و عصبیم کنه خیلی لذت میبرد! نباید میذاشتم بیشتر از این لذت ببره! پسره ی پرو!
انیس جون نزدیک ماشینمون شد و رو به آروین گفت: عمه خانوم قراره با ماشین شما بیاد خونه! ببین آروین..
آروین نذاشت مامانش حرفی بزنه نگرانی و از تو چشای انیس جون خوند و با لحن آروم و تسلی بخشی گفت:

خیالتون راحت باشه! حواسم به همه چیز هس!

انیس جون لبخند پهنی زد و با خیال راحت، سوار ماشین پدر جون که تقریباً پر شده بود رفت..گیسو و رادینم سوار ماشین پدر جون شده بودن..
عمه خانوم با کمک آروین چمدوناشو صندوق عقب ماشین جا داد و صندلی جلو نشست.. قبل اینکه آروین پاشو بزاره رو پدال گاز ،عمه خانوم رو
کرد به من و گفت: راویس جون! چرا جلو ننشستی؟
موندم چی بگم! مِن مِن کردم که آروین سریع گفت: راویس وقتی جلو میشینه سرگیجه میگیره! واسه همین اکثراً عقب میشینه!
وارفتم..ای خدا بگم چیکارت کنه آروین! که انقدر راه به راه دروغ میگی و عین خیالتم نیس! من نمیدونم این دروغا رو از کجاش درمیاره؟!!
عمه خانومم دیگه حرفی نزد معلوم بود که دلیل آروین و قبول کرده! آروین از تو اینه چشمکی بهم زد و لبخند پهنی زد..لجم گرفت..رومو ازش با
دلخوری برگردوندم و از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه کردم..ماشین راه افتاد..غرق افکار مشوشم بودم که صدای عمه اومد:
راستی آروین، مریم چی شد؟ نشد از انیس بپرسم..باهاش به هم زدی نه؟ یه چیزایی شنیدم..
آخ که چقدر دلم میخواست نظر آروین و درمورد مریم بدونم..از تو اینه، قیافه ی اخمو و ناراحت آروین و دیدم ،معلوم بود حرف زدن براش سخته!
عمه نگاش کرد و گفت: آروین! شنیدی چی گفتم؟
آروین با غم عجیبی که تو صداش موج میزد گفت: به درد هم نمی خوردیم! بعد یه مدت فهمیدیم و توافقی راهمونو از هم جدا کردیم!
پوزخند گوشه ی لب آروین بود..این یعنی ، همش دروغه! من که فهمیدم اینو!
عمه لبخندی زد و گفت: کار خوبی کردی! مریم از اولشم تیکه ی تو نبود! من خیلی به بهروزم گفتم که نزاره این اتفاق بیفته! اما انگار مرغ تو یه پا
داشت! خدارو شکر، که بینتون اتفاقی هم نیفتاده بود و راحت قید همو زدین!!
صدای آروین و شنیدم..آهسته گفت: راحت؟!!!!
انگار عمه نشنید چون حرفی نزدن..شایدم شنید و نخواست موضوع و کش بده! اگه مریم و دوس داشت چرا اون حرفا رو به عمه زد؟! یعنی بازم
خواست آبروداری کنه..خب میتونست بگه که مریم اونو نمیخواد و رفته سراغ پسرعموش! اما آریون که نمیدونه مریم به آریا جواب مثبت داده!
اوووف پس فقط جلوی عمه اون حرفا رو زده!! چه بد! کاش میشد فراموشش کنه!
دیگه حرفی زده نشد و به سمت خونه ی پدر جون حرکت کردیم..چمدونای سنگین و بزرگ عمه خانوم، به کمک مستخدما به خونه برده شد..
همه روی مبل نشستیم..گیسو گفت: وای عمه خانوم اگه بدونین چقدر از اینکه اومدین خوشحالم..جاتون تو عروسیه آروین خیلی خالی بود..!
عمه گفت: خیلی دلم میخواست تو عروسیه ته تغاری داداشم باشم..اما خب نشد..معلوم نیس کِی برگردم امریکا..فعلاً که ایران موندگارم!
انیس جون گفت: اتفاقاً خیلیم خوشحال میشیم کنارمون بمونین!
این حرفای انیس جون از روی اجبار یا چرب زبونی نبود، به خوبی از علاقه ی انیس جون و عمه ملوک خبر داشتم..اطلاعات و از گیسو گرفته بودم..
رادین گفت: چند روزیم بیاین خونه ی ما..من و گیسو خیلی خوشحال میشیم!
عمه خانوم لبخندی زد و گفت: اول از هر جایی، میخوام چند روزی مزاحم این زوج جوون بشم! میخوام چند روزی پیششون باشم..
لبخند پررنگی زدم و گفتم: من که خیلی خوشحالم! کم کم داشتم تو خونه از تنهایی دق میکردم!
اخمای آروین در هم رفت..عمه ملوک گفت: مگه آروین نمیبرتت پارکی، سینمایی، جایی؟
تازه فهمیدم چه گندی زدم؟!موندم چی بگم..که باز آروین به دادم رسید و گفت: چرا عمه جون! من و راویس مرتب بیرونیم..اما خب..همیشه که
من پیشش نیستم..واسه همین خب اغلب روزا تنهاس! من میرم سرکار..
آروین چپ چپ نگام کرد..اووف اول بسم الله بدجوری دسته گل آب داده بودم! یرمو پایین انداختم..خب به من چه؟ الان یه ماهی میشد ازدواج
کردیم و منو یه بارم محض رضای خدا تا بقالی هم نبرده! بزار همه بدونن دارم می پوسم تو اون خونه ی لعنتی که شده خونه ی عذاب من!!!
انیس جون بحث و عوض کرد و گفت: خب عمه خانوم! چه خبر از ویکتوریا؟ نیومده بهتون سر بزنه؟!
عمه خانوم نگاهی پر از غم به انیس جون انداخت و گفت: تو ویکتوریا رو نمیشناسی؟ خیلی وقته ازم خبر نگرفته! آخرین باری که اومد، تازه
دخترش هلن به دنیا اومده بود و اومد امریکا، دیدنم..هلن و هم اورده بود..دو روزی موند و برگشت پاریس! الان 6 ماهی میشه که ازش خبری
ندارم..جواب تلفنامو نمیده..منم که دیدم یه مزاحمم، دیگه بهش زنگ نزدم..اون دلش برای من تنگ نمیشه! سرگرم شوهر و دخترشه! یادش رفته
یه مادر پیری هم اون سر دنیا داره!
قطره اشکی از چشمای عمه خانوم به روی گونه ش چکید..دلم براش سوخت..از گیسو شنیده بودم که خیلی تنهایی کشیده..حقش این نبود!
پدر جون با عصبانیت گفت: ویکتوریا از اولشم همینقدر بی عاطفه و بی مسئولیت بود! بهتره فراموش کنی که دختری به اسم ویکتوریا داشتی!
کم به پاش سوختی و ساختی؟!! وقتی شوهر خدابیامرزت مرد، تموم زندگیت شد ویکتوریا! چقدر خواستگار خوب و پولدار داشتی! اما همشو رد
کردی چون نمیخواستی ویکی زیر دست ناپدری بزرگ شه! جوونیشتو ریختی به پای دخترت..آخرش چی شد؟ ولت کرد و با اون شوهر زاقارتش
رفت پاریس و یه خبرم از مادرش نگرفت..ویکی قدر ندونست و مطمئنم یه روزی پشیمون میشه! ویکی دختر قدرنشناسیه!
پدر جون خیلی کم پیش میومد که عصبی شه! وقتیم که عصبی میشد معلوم بود که رو اون مسئله خیلی حساسه و براش مهمه!!
همی اول کاریه، فهمیدم که پدر جون، مثل جونش عمه خانوم و دوس داره!
انیس جون لبخندی زد و گفت: بهروز جان خودتو اذیت نکن! ویکتوریام جوونه و خام! مطمئنم یه روزی پشیمون بر میگرده پیش عمه خانوم!
عمه خانوم با پشت دستش اشکاشوپاک کرد و برای اینکه جو و عوض کنه، گفت: از مریم چه خبر؟ تو امریکا که بودم شنیدم که پسرعموش
برگشته ایران!
ناخودآگاه نگام خورد به صورت عین لبوی آروین! کارد میزدی خونش درنمیومد..این عمه خانومم امروز کیلید کرده بود رو مریما!! خشم تو چشای
عسلیه آروین موج میزد..همه زیر چیمی قیافه ی آروین و نگاه میکردن میخواستن حس و حالشو ببینن و ببینن واکنشش چیه!
انیس جون به زور لبخندی زد و گفت: ما هم..تازه خبر دار شدیم که آریا برگشته!
گیسو خونسرد گفت: برگشته تا با مریم ازدواج کنه و دوتایی برگدن آمریکا..
رادین ضربه ی محکمی به پهلوی گیسو زد یعنی اینکه ادامه نده! گیسو "آخ" ضعیفی گفت و ساکت شد..رادین عصبی نگاش کرد..
آروین خیلی عصبی شده بود..رگ گردنش متورم شده بود..از جا بلند شد..
انیس جون با وحشت گفت: کجا میری مامان؟
آروین در حالیکه سعی میکرد آروم باشه و صداش نلرزه گفت:میرم یه کم قدم بزنم! میام زود!
همین که خواست بره، پدر جون با لحن محکم و قاطعش گفت: تو هیچ جا نمیری!
با این حرف پدر جون، پاهای آروین به زمین چسبید..انیس جون با التماسی که تو چشاش موج میزد به آروین نگاه کرد..اما آروین با گستاخی همونا
وایساده بود..با کلافگی دستی به موهای مشکی و پرپشتش کرد و گفت: میخوام برم یه کم اروم شم!
پدر جون با خشم گفت: واسه چی آروم شی؟! چرا اینطوری از کوره در رفتی؟!
وای این پدر جون چش بود؟! اگه همینطوری پیش میرفت، حتماً قضیه لو میرفت و به عمه همه چیز و میگفتن!
انیس جون که متوجه زنگ خطر شده بود با عجز رو به آروین گفت: جونِ من بشین پسرم! بشین برات گل گاو زبون میارم آروم شی!
آروین که مطمئن بودم طاقت التماس و ناراحتیه مامانشو نداره، پاهاش سست شد و با غیظ رو مبل نشست..رو حرف انیس جون محال بود حرف
بزنه اگر چه مدام با پدر جون دعواش بود..اما انیس جون و از ته دلش می پرستید..این عشق و محبتش به مامانش، بدجوری حسادتمو تحریک
میکرد..عمه ملوک که از حرفای پیش اومده خیلی تعجب کرده بود گفت:
شماها چتونه؟ چرا انقدر داغونین؟ اتفاقی افتاده؟ آروین! مگه تو قید مریم و نزدی؟ پس چرا تا اسمش اومد وسط، قاطی کردی؟نکنه بازم..
رادین نذاشت عمه حرفشو کامل کنه و گفت: نه عمه خانوم! آروین دیگه به مریم فکر نمیکنه! مریم یه اشتباه بود که حل شد و تموم شد! اون الان
فقط به راویس و زندگیه خوبش با اون فکر میکنه!
با این حرف رادین، پوزخندی گوشه ی لب آروین نشست..منم که شده بودم توپ فوتبال این دو تا داداش! و هر از گاهی به نفع خودشون منو شوت

میکردن به سمتی! از اینکه عین بز نگاه کنم و اونا هر چی دلشون خواست بگن داشتم دیوونه میشدم!!!


|جمعه بیست و نهم شهریور 1392| 1:41|ღآیداღ|